تو این صفحه هر وقت تونستم میخوام داستانهایی بنویسم که آدمو به یه جای خوب برسونه، مثل رود خونه که به دریا می رسه... داستانارو بخونید.کوتاهن ،وقتتونو زیاد نمی گیره.
«یک سر گذشت »
سرخپوستی به تنهایی مشغول گردش در یک جنگل بود،تخم عقابی پیدا کرد.او با این تصور که آن تخم به یک مرغ وحشی تعلق دارد آنرا در آشیانه یک مرغ وحشی گذاشت.جوجه پس از چندی بدنیا آمد.در حالیکه اطرافش تعدادی جوجه مرغ دیده می شد.مرغ هایی که جیک جیک می کردند و عین مرغ دانه و ارزن بر می داشتند.روزی در هنگام بهار ،پرنده ی جوان با صحنه ی بسیار زیبایی روبرو شد.پرنده ای عظیم در آسمان مشغول پرواز بود و در ارتفاع بسیار بالا با زیبایی و وقار و متانتی فوق العاده ،پهنه ی آسمان را به خود اختصاص داده بود.جوجه عقاب که در میان مرغ های وحشی بزرگ می شد،پرسید :«این پرنده چه نام دارد؟»عقاب کوپک به این فکر کرد که پرواز در آسمان به راستی که چه امتیاز بزرگی محسوب می شود.
اما از آنجا که می دانست هرگز نمی تواند به یک «عقاب» تبدیل شود،پرنده ی جوان رؤیای خود را فراموش کرد.او تمام عمرش را با این فکر که فقط یک مرغ وحشی است سپری کرد و سرانجام با همین فکر نیز از دنیا رفت.
و به راستی که چه تعداد نسلهایی که به این جوجه عقاب شباهت دارند....! آنها دارای قابلیتهای خارق العاده ،استعدادهای ناشناخته و از ذوق و هنر و مهارت های فراوان برخوردار هستند...!قابلیتهایی که جامعه ی بشری می تواند از آنها استفاده کند و به آنها اجازه دهد که آرزوهای قلبی خود را تحقق بخشند!
متأسفانه آنها در آشیانه هایی بدنیا آمده اند که هیچ شخصیت بزرگی در پیش خود نداشته اند تا از آنها تقلید کنند.آنها پیامهایی دریافت کرده اند که عشق و محبت فطری وجودشان را ،به عقب رانده است!عشقی که باید نسبت به خود داشته باشند و نیز اعتماد به نفس و احترامی عمیق برای قابلیتها و توانایی های فطری خود.
نتیجه:
انسان مجموعه ای از آنچه دارد ،نیست بلکه مجموعه ای است از آنچه هنوز ندارد ،
اما می تواند داشته باشد. « سارتر »
برداشتی آزاد از کتاب « شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید »